بسم ا.. الرحمن الرحیم


چند وقتیه دارم فکر میکنم کدوم کارهایی که انجام میدم حاشیه زندگی ام هست کدوم متن

این مدت چند مورد برای برادر بزرگتر پیدا کردم و بهش معرفی کردم. گرچه هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن و این پروژه حالا حالاها ادامه داره، 

مادرم رو برای معده و کبد و .. دکتر بردم و مرتب برای داروهاش هی بایست بهش یاد بدم و یادآوری کنم و .. انرژی بر شده. هنوز هم برای آندوسکوپی روده و سونوگرافی کبد نبردیمش. خدا کنه به همین داروها یه جواب خوبی بده بدنش. 

بالاخره بعد مدتها که دغدغه ام برادر دومی بود، پدرم رو بالاخره راضی کردم و برای برادر دومی به مشاور مراجعه کردیم و یه سری درمان ها رو براش شروع کردیم. برای برگردوندنش به زندگی هم یه ایده کسب و کار خوب به ذهنم رسید--- اوردن دستگاه روغن گیری به شهر پدری ام که نبوده تا حالا و راه اندازی یه کار برای برادر دومی و پدرم که از همه لحاظ به شرایط بیماری پدرم و سرمایه کم شون میخورد و ریسکش هم پایین بود، قرار شد پدرم بره دنبالش-- بقیه فکرهایی که کرده بودیم همش به در بسته خورد. 

دوران مریضی دخترم و مادرم خیلی طولانی شد. خصوصاً مادرم. تا شد کمک حال شدم توی غذا درست کردن برای مادرم. چون پدرم هم اگر غذاشون بد باشه زود عصبی میشن و ... 

خودم هم بایست دندون پزشکی مراجعه میکردم که انجام دادم. به امورات خونه داری ام سر و سامان نسبی دادم. یه سری کرم ها و .. برای مراقبت پوستم تهیه کردم که خوب البته با این وضعی که من استفاده میکنم (هفته ای یکبار) معلومه نباید هم نتیجه خاصی بگیرم!

مادرم اینها اوایل خیلی مهمون مون بودن تا کمی از محبت هاشون رو جبران کنم. همین طور مادربزرگ ام و پرستارش. هر آخر هفته.

فقط یه نوبت مهمانی رسمی تر دادم که البته غذام خیلی افتضاح شد چون مهمون هام (خانواده حبیب) سر زده اومدن و من از هول اینکه غذا کم نیاد و گوشت فریزرمون کلا تموم شده بود و فقط یه ذره گوشت با استخون داشتیم یه ایده هایی زدم که بدتر غذا خراب شد!! بایست دوباره مهمونی رو تکرار کنم که حبیب از تو فکر این در بیاد. بدون قصد و غرض هر چی غذای شاهانه بود برای خانواده خودم درست کردم! و هر بار هم یه چیز جدید امتحان کردم که همگی هم عالی شدن ولی برای خانواده اون گند زدم!! واقعاً به خاطر استرس خراب کردم ولی خوب!! ... باید مهمونی رو تکرار کنم که حبیب فکر دیگه ای نکنه.

البته هنوز تصحیح برگه ها و یه سری داوری یه کنفرانس و .. کارهای ددلاین دار مهم مونده و احتمالاً دیگه این مهمونی رو موکولش کنم به اوایل ترم بعد. 

اینها رو نوشتم که یادم باشه بین ترم چه کردم که اینقدر زود گذشت. دیگه فکر میکنم به اندازه کافی از فضای اصلی زندگی ام دور شدم و باید برگردم به فضای قبل. 

البته نمی دونم کدوم رو بگم فضای اصلی و متن زندگی ام کدوم رو بگم حاشیه

بعضی وقتها حس میکنم زندگی همین روزها بود. 

ولی خوب هر چی که هست، هر کدوم متن هستند هر کدوم حاشیه، اضطرار الانم مربوط به موقعیت های کاری ام هست و بایست اینجور امورات رو باز رها کنم و بچسبم به کار. 

. هر چند دلم میخواست همیشه به این جور کارها سرگرم بودم. ولی واقعاً وقت گیر هستن  و واقعاً امکان اینکه در یک بازه زمانی به همه چیز برسم وجود نداره . هم به حاشیه ها هم به متن ها. هم به اصل ها هم به فرع ها. بایست یکی را برای دیگری بزنم.ختی یه دکتر پیدا کردن و نوبت گرفتن و رفتن و پیگیری درمان یه مشکل یه پروژه است برای خودش! خیلی وقت گیر و دنباله داره. 

دیگه خلاصه این شده وضع زندگی من. بعضی مواقع یه سری کارها مهم میشن با توجه به شرایط و من بقیه کارها رو رها میکنم و میشم دختر خوب خانواده، بعضی وقتها برعکس!!

این مدت دو تا مقاله ریجکت شدن که یکی شون رو فرستادم جای دیگه و برای دومی هنوز کاری نکردم. این فرستادن جای دیگه به راحتی ازم 24 ساعت گرفت.

دروس ترم بعد خدا رو شکر همه تکراری هستند و من از خوشحالی این موضوع اصلاً سراغشون نرفتم! 

فکر میکنم ذهنم باز آزاد شده و انرژی فکری پیدا کردم برای مقاله ها یا طرح پژوهشی یا ... که منتظرمن. خدا خودش کمکم کنه. دغدغه ها و ناراحتی های مربوط به خانواده ام همیشه مثل یه بار فکری باهام بود و الان حس میکنم سبک تر شده.  لطفا برام دعا کنید چون پروژه های باز ذهنی کاری ام خیلی خیلی زیاد شدن.