همان وقت که حبیب از راه رسید پدر و مادر و برادرم هم امدند. امده بودند به من سر بزنند. حتی از جلوی در نمی توانستم کنار بروم. خیلی گریه کردم. بیشتر از اینکه اینقدر عاجز شده ام.

مادرم حالش خوب نبود. از همان شنبه نشانه های برگشت بیماری اش را داشت. قرص های پزشکی که تهران پیدا کردم را نمی خورد. در عوض یک پزشک عمومی پیدا کرده و می گوید داروهای این خوب است. و مدام حالش بد است. خسته شده ام از بیماری و مقاومتش در برابر درمان. 

لباسهایم را پوشاندند. حتی نمی توانستم خودم دستشویی بروم! 

و سراغ پزشکی رفتیم که باز باشد. نوبت نزدیک غروب از یک پزشک ارتوپت پیدا شد. برایم MRI نوشت. جواب ام ار ای شنبه حاضر میشد ولی بهدخاطر وخامت حالم عکس را داد تا پیش متخصص ببریم و گفت شنبه برگردانید تا جواب را بنویسیم. 

تا الان که از هیچ متخصص خوبی نتوانسته ام نوبت بگیرم‌. فقط همان پزشک دوشنبه، برایم مسکن تزریقی نوشت و الان بهترم.

ولی نتیجه mri ام چیز خوبی نیست. شرایطم خیلی بد است نه فقط در سه دیسک بیرون زده و یکی اش که حاد است. بلکه همه دیسک ها اب درون بافتی زا از دست داده و فشرده اند. مثل یک انسان پیر ۷۰ ساله. 


بقیه این پست باعث میشود به احتمال صد در صد به من بد و بیراه بگویید. ولی خوب مینویسم تا درس عبرتی شود برای خودم. هر چند شاید فایده ای هم نداشته باشد؛ 


نمی دانم دقیقا از کی اوضاع کمرم اینقدر بد شده که کاملا مستعد بوده با یک فشار که برای همه شاید کوچک محسوب شود، اینقدر وضعیت بحرانی شود‌.

من سابقه دیسک داشتم. یال ۸۹. ان وقت هم با یکبار با دوچرخه زمین خوردن متوجه بیرون زدگی خفیف سه دیسک شدم. ولی با فیزیوتراپی خوب شد. 

گفتن اینکه دیسک داشته ام طبق mri ان وقت مثل یک شوخی می ماند. فقط کمی بیرون زدگی شبیه یک التهاب. 

اصلا قابل مفایسه با وضعیت کمرم در حال حاضر نیست. الان دیسک سالم ندارم!

واکاوی اول.

تازه یادم افتاده سه سال پیش وقتی حسنا را چهارماهه حامله بودم، تصادف کردم. ان وقت گفتند mri برای بچه ضرر دارد. با فیزیوتراپی درد کمتر شد و هر طور بود حسنا را به دنیا اوردم. قرار بود بعد تولد حسنا بروم mri ولی هیچ وقت نرفتم. باورتان نمی شود تازه که در بستر افتاده ام و به چراها فکر میکنم یادم می آید! درست است تولد حسنا با اضطراب تشخیص نادرست توده شکمی و جراحی شروع شد و بعد تا شش ماه به خاطر تشخیص ندادن حساسیت های شدید غذایی اش، اصلا زندگی تعطیل شد ولی نمی دانم چرا بعد هم هیچ وقت یادم نیامد که بایست  mri میشدم. شاید اگر از وضع دیسکها خبر داشتم بیشتر مواظب بودم و کمردردهایم را بیشتر جدی میگرفتم. 

ذهنم بدجور خالی میکند. همه چیز را فراموش میکنم. از وقتی todoist را استفاده میکنم تازه حس میکنم به زندگی نرمال همگان دارم نزدیک میشوم. ولی خوب سابقه استفاده از todoist به سه سال قبل بر نمی گردد تا برای خودم تعریف میکردم در اولین فرصتی که فراغت یافتم کمرم را دریابم!

الان جستجو کردم موارد طب سنتی که بایست برای کمرم، زانوهایم، ریه هایم رعایت کنم چیستند. یک پروژه در  todoist تعریف کردم و تسک های مربوط به این رسیدگی ها را اضافه کردم. 

جالبست بدانید قبلا برای رسیدگی به تغذیه درست دخمل و قلب پدرم تسکهایی تعریف کرده بودم ولی برای زانو، کمر و ریه ام هیچ!!

البته در تابستان برای رسیدگی به پوست و مو و لاغری و ... تسک تعریف کرده بودم که خوب معلوم است چقدر خنده دار است وقتی الان در بستر بیماری ام به خاطر رعایت نکردن موارد حیاتی تر‌‌.


واکاوی دوم

هنوز ارزش درست سلامتی را ندانسته ام. مهر ماه ۳۳ ساله میشوم و اینهمه سهل انگاری در مراقبت از خودم واقعا شرم اور است. 

میگویم سهل انگاری، چرا که الان مدتهاست به خاطر درد زانو میخواهم به پزشک مراجعه کنم. در طول ترم که راه بیشتر میروم و دردم زیادتر است وقت خالی و مشترک با حبیب پیدا نمی کنم (حبیب هم سرش به مشکلات هر روزه ساختن خانه گرم است و پزشک خوب یعنی رفتن به شهر دیگری که بایست با حبیب باشد، تنهایی نمی توانم و صرف حداقل یک نیم روز کامل)

تابستان که دردش سبک می شود، وقتی این تسک در todoist برایم می اید هر هفته موکولش میکنم به بعد! بعدی که  نمی آید. 

الان هم که به خاطر گچ پا فشار بیشتری روی پای مخالف هست انقدر درد زانویم زیاد شده که حس میکنم هیچ مفصلی این وسط نیست و استخوان ها روی هم سوار شده اند.


این یک مورد، 

مورد بعدی سهل انگاری مربوط به تغذیه سالم خودم است. حبیب در محل کار شیر میخورد. چون با زحمت شیرمحلی تهیه میکنیم غالبا همه اش را میگذارم برای حسنا. خودم هم فراموش میکنم قرص کلسیم یا چیز جایگزینی برای خودم استفاده کنم.

اینست که در ۳۳ سالگی، بعد از یک ضربه ساده به راحتی انگشتم می شکند، انقدر پوکی استخوان دارم احتمالا که زانوهایم ساییده شده اند و ...